تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


شغال رفت و سگ زرد اومد جاش !  

شغال رفت و سگ زرد اومد جاش !

ادامه مطلب  

شغال رفت و سگ زرد اومد جاش !  

شغال رفت و سگ زرد اومد جاش !

ادامه مطلب  

 

سلام مامانم قربون مامانم برم که همیشه اذیتش میکردم. ببخش منو مامان. مامان امسال هم آش پختیم . درسته خیلی حاشیه داشت ولی خداروشکر نذرتو ادا کردیم. ولی طاهره ناراحت شده بود. الهی دورش بگردم. دلم برای طاهره سوخت ولی خوب کاری نمیتونستم بکنم. مامان دعا کن سال بعد تو خونه ی خودم اش بپزم. مامان راستی کیان لعیا دنیا اومد. بچه عجولی بود زود به دنیا اومد. لعیا حالش خوبه. کیان هم خوبه خداروشکر.

ادامه مطلب  

 

سلام مامانم قربون مامانم برم که همیشه اذیتش میکردم. ببخش منو مامان. مامان امسال هم آش پختیم . درسته خیلی حاشیه داشت ولی خداروشکر نذرتو ادا کردیم. ولی طاهره ناراحت شده بود. الهی دورش بگردم. دلم برای طاهره سوخت ولی خوب کاری نمیتونستم بکنم. مامان دعا کن سال بعد تو خونه ی خودم اش بپزم. مامان راستی کیان لعیا دنیا اومد. بچه عجولی بود زود به دنیا اومد. لعیا حالش خوبه. کیان هم خوبه خداروشکر.

ادامه مطلب  

مبارکااا بااشد  

به سلامتی رنگی رنگیمونم اومد...اونم با بسته مدل جدیدش

ادامه مطلب  

مبارکااا بااشد  

به سلامتی رنگی رنگیمونم اومد...اونم با بسته مدل جدیدش

ادامه مطلب  

 

دیرو جلو دانشگا ی خانومی ازم اومد ادرسو شماره بگیره واس امر خیر گفتم نامزد دارم

ادامه مطلب  

 

دیرو جلو دانشگا ی خانومی ازم اومد ادرسو شماره بگیره واس امر خیر گفتم نامزد دارم

ادامه مطلب  

 

میگم پس چرا صب نمیشه‌؟؟ 
‌‌‌میگه چون شبه تا حالا صب نشده.
میگم یعنی شب بودع؟
میگه درواقع شب هست.
میگم از این شبا یا اون شبا؟
میگه از  اون شبا خییییییلی عمیق و تاریک.
میگم آها پس کلا بیخیال میشم :| 
میگه اصولا اولین چیزی که توی تاریکی لازمه نور نیست اینه که بدونی تاریکه.
میگم بیشتر مخم همراهی نمیکنهـ . باتچکر .. 
میگه یاعلی 
+الکی میرم گیر میدم تا نصف شب وسط بیخوابیم یهو نزنم جاده خاکی ،
که میزنم معمولا :)
+مردم ازاری به شیوع جدید،فک کرد حالیمه، ن

ادامه مطلب  

 

میگم پس چرا صب نمیشه‌؟؟ 
‌‌‌میگه چون شبه تا حالا صب نشده.
میگم یعنی شب بودع؟
میگه درواقع شب هست.
میگم از این شبا یا اون شبا؟
میگه از  اون شبا خییییییلی عمیق و تاریک.
میگم آها پس کلا بیخیال میشم :| 
میگه اصولا اولین چیزی که توی تاریکی لازمه نور نیست اینه که بدونی تاریکه.
میگم بیشتر مخم همراهی نمیکنهـ . باتچکر .. 
میگه یاعلی 
+الکی میرم گیر میدم تا نصف شب وسط بیخوابیم یهو نزنم جاده خاکی ،
که میزنم معمولا :)
+مردم ازاری به شیوع جدید،فک کرد حالیمه، ن

ادامه مطلب  

آتش  

خب توی زندگی آدم یه سری ها میان که باعث میشن بیشتر فکر کنی ، بیشتر به خودت بیای . شاید هیچ چیز خاصی نباشه اما ذهن و فکر آدم یه تکونی میخوره. الان که دارم مینویسم یه احساس عجیب دارم ، یه چیزی شبیه به.... نمیدونم واقعا بگم شبیه به چی...
حس یه آدم رو دارم که سالها گم شده و الان خودش رو پیدا کرده.
الان فهمیدم شبیه به چی ، یکی اومد ، کوتاه اومد  اما با اومدنش کلی احساسات خاص اورد. نه من مولانا هستم نه اون شمس هست اما حسی که دارم مثل اون حس هست ، یه آتش آنی به

ادامه مطلب  

آتش  

خب توی زندگی آدم یه سری ها میان که باعث میشن بیشتر فکر کنی ، بیشتر به خودت بیای . شاید هیچ چیز خاصی نباشه اما ذهن و فکر آدم یه تکونی میخوره. الان که دارم مینویسم یه احساس عجیب دارم ، یه چیزی شبیه به.... نمیدونم واقعا بگم شبیه به چی...
حس یه آدم رو دارم که سالها گم شده و الان خودش رو پیدا کرده.
الان فهمیدم شبیه به چی ، یکی اومد ، کوتاه اومد  اما با اومدنش کلی احساسات خاص اورد. نه من مولانا هستم نه اون شمس هست اما حسی که دارم مثل اون حس هست ، یه آتش آنی به

ادامه مطلب  

تب تلخ  

چه عجب...
احساس خوشبختی اومد سراغم... من بهش میگم احساس پادشاهی .. فک کنم هورمون خاصی داشته باشه . خدایا شکرت . بابت این همه نعمتی که دادی ...

ادامه مطلب  

 

دیروز کلاس داشتم نمیدونستم امتحان میانترمش هم دیروزه خلاصه استاده اومد و دید تعداد زیاده رف برگه بیاره که یکی از بچه ها جواب تک تک سوالاتو داد به همه اما از شانس خرکی ما سوالا ۲جور بودن تففف البته اینم بگم با دوستم نییر مشورتی نوشتیم

ادامه مطلب  

 

دیروز کلاس داشتم نمیدونستم امتحان میانترمش هم دیروزه خلاصه استاده اومد و دید تعداد زیاده رف برگه بیاره که یکی از بچه ها جواب تک تک سوالاتو داد به همه اما از شانس خرکی ما سوالا ۲جور بودن تففف البته اینم بگم با دوستم نییر مشورتی نوشتیم

ادامه مطلب  

جدایی  

رفیقم چی بگم بارونه حالم مثل اشکای من رو شونه ی تو
 
میترسم سر بزارم روی دستات یهو سقفش بریزه خونه ی تو
 
یوقتایی چقدر کم میشه مرحم همون وقتا که درد دل زیاده
 
یوقتایی میخوای دیوونه باشی میبینی توی شهر عاقل زیاده
 
جدایی با جدایی فرق داره یکی با عشق اومد خسته تن رفت
 
یکی اونه که من از دست دادم گمون کردم خودش از دست من رفت
 
شکستن با شکستن فرق داره گاهی بغضت شکسته چکه میشی
 
گاهی سنگی به شیشه ت میزنن که با هر تکه هزاران تکه میشی
 
 
چقدر خالی شده آ

ادامه مطلب  

تدریس نشانه ص  

برای تدریس این نشانه یه داستان گفتم از پسری به نامصادق که از صف بیرون زد
اومد تو کلاس رفت روی صندلیمعلم تا ببینه معلم توی صندوق بالای کمد چی داره
که افتاد وصندلی شکست واون که از مامانش یاد گرفته بود برای حل مشکلش 
صلوات بفرسته شروع کرد به صلواتفرستادن وقتی معلم اومد صادق راستشو
به معلم گفت ومعلم هم گفت بخاطر صداقتت شمارا می بخشم
 بعد از گفتن قصّه چند تا از بچه ها اومدن جلو و گفتند خانم تو صندوق چی بود 
منم گفتم عزیزم صادق وقت نکرد

ادامه مطلب  

یلدا...  

زندگی همه اش بد نبود،روزهای خوبی هم داشتکه نیامدند...!
--- ---- ---- -
آدم ها می آیند، زندگی می کنندمی روند و می میرند!اما فاجعه زندگی  آن هنگام آغاز می شود که آدمی می رود ...
اما نمی میرد! می ماند...نبودش در بودن تو چنان ته نشین می شود که تو می میری!در حالی که زنده ای!
یلدا اومد و ما هنوز منتظر دعوتیم...
انسان ها چقدر ب خود مشغولند
 

ادامه مطلب  

یلدا...  

زندگی همه اش بد نبود،روزهای خوبی هم داشتکه نیامدند...!
--- ---- ---- -
آدم ها می آیند، زندگی می کنندمی روند و می میرند!اما فاجعه زندگی  آن هنگام آغاز می شود که آدمی می رود ...
اما نمی میرد! می ماند...نبودش در بودن تو چنان ته نشین می شود که تو می میری!در حالی که زنده ای!
یلدا اومد و ما هنوز منتظر دعوتیم...
انسان ها چقدر ب خود مشغولند
 

ادامه مطلب  

تولد  

امروز روز تولدم بود ... و روزی بود مثل دیگر روزها .. معمولی و ساده
البته یک اتفاق مهم توی کار و زندگی برام افتاد و اینکه توی اینروز این اتفاق پیش اومد برام خیلی دلنشین شد و مثل خیلیا که خیلی چیزا رو به خیلی مسائل ربط می دن منم دلم خواست این مسئله رو به روز تولدم ربط بدم و بعنوان خوش یومن بودن از این روز یاد کنم ... 
کلا احساس خلا می کنم .. نه شاد نه غمگین
 

ادامه مطلب  

 

مادر گرام اومد تو اتاق دعوا راه بندازه، جمله‌ش رو تموم نکرد و چند ثانیه به چشم خریدار نگاهم کرد گفت: "چقد بانمک شدی امروز!" گفتم: "جان؟!" سرش رو خم کرد سمت راست و گفت: "نمیدونم موهات رو تغییر دادی، خط چشمت رو متفاوت کشیدی... نمیدونم ولی تغییر کردی امروز." و بعد از اتاق رفت بیرون. =|
شمام جای من تو این خونه بزرگ می‌شدین والله وضعتون بهتر نبود. ((:

ادامه مطلب  

مرد جنگی  

با چند تا کاغذ در دست دارم می رم.یکی از بچه ها میبیندم.می پرسه:اینا چیه؟من:واسه استخدامه...می خوام استخدام کنم.
با هیجان میگه:منم بیام؟ِ
من:عزیزم این آگهی به درد تو نمی خوره.نوشته چند تا مرد جنگی لازمه...
می پرسه:واسه چی؟
من:این مریمی خیلی خیره است اگه جناب رئیس به تنهایی حریفش نشه...معاونم بیاد کمک...بقیه هم بیان...بازم اگه یه دفه کم اومد...خدای ناکرده...نیرو داشته باشیم...

ادامه مطلب  

5 |  

اوضاعِ دیشب آروم شد ،  صبح که بیدار شدم فکر میکردم امروز بدون هیچ خبر بدی میگذره و تموم میشه.  یکی دو ساعتی سرم گرم کارام بود و دانشگاه رفتم و برگشتم  و دوباره تا شب مشغول شدم ، که خبر رسید یکی از نوه های حاج حسن بی دلیل بیهوش شده و نفس نمیکشه!بله ،  روزِ بدون خبر بد وجود نداره ، طبق معمول دست به دعا شدم و 5 تا صلواتِ معروفمو فرستادم ، میدونستم خدا حواسش هست و واقعا هم بود ،  بعد از نیم ساعت بچه به هوش اومد خداروشکر ... و امروز هم به پایان میرسه

ادامه مطلب  

کلینیک 16 آذر  

دیروز به لطف دوستم مریض شدم و شب خیلی حالم بد بود صب با امین رفتیم کلینیک ،طبقه دوم که رفتم همه خاطره ها یادم اومد ،دلم گرف که چرا این دفعه اون پیشم نیس منو ببره دکتر آخه من همیشه باهاش میرفتم دکتر
ولی به قول دکتر هرچه زدوست رسد نکوست 
خدا خنده رو از زندگیم کم نکنه این مریضی ها میاد و میره شاید یه روزم مارو با خودش برد 
یه چیز دیگه هم اینکه قلبم ظهر خیلی بد درد داشت ولی الان خوبم
خدا همه مریضارو شفا بده حالا من خیلی مهم نیستم 
 

ادامه مطلب  

امان از اشتباها...  

من امشب باز یه اشتباهی کردم بانو نارحت شد... نمیخواستما... یعنی اصلا حواسم نبود... خدافظی کردم جواب نداد فکر کردم رفته :( بعد آف شدم... بعدش پیام داد بدون خدافظی میری دلم تنگ میشه :( یه لحظه انگار که جیگرم آتیش بگیره :(  یه لحظه اشک تو چشام جمع شد به خاطر اینکه دیدم انقد معصومانه این حرف و زد :(( کاش پیشش بودم و بغلش میکردم...  اصلا کلی دلم براش تنگ شد یهو :((( اشکم اومد :( کاش میتونستم زار بزنم :((( ولی جبران میکنم... خیلی زود.. قول میدم... 

ادامه مطلب  

تولد دونفره  

چهارشنبه 26آبان 1395بالاخره روزی که منتظرش بودیم رسید. از خیلی وقت پیش منتظر این روز بودیم تا بتونیم باهم از صبح تا شب بریم بیرون و تولد زندگیمو جشن بگیریم. صبح علی اومد صنعت دنبالم و با هم رفتیم سوار مترو شدیم و کلی مترو بازی کردیم با متروی کرج مورد علاقمون. آهنگ گوش دادیم، تعریف کردیم دست بازی کردیم... و از همه زیبا تر یه ساعت تموم چشمام بسته بود و گرمی لباش رو حس میکردم.... آرامش... امنیت. .. حتی نمیترسیدم کسی ببینه، چون میدونم چقدر حواسش بهمه

ادامه مطلب  

 

درحالیکه چشمانم را دوخته بودم به دوربین، موزیک بعدی با صدای ملایمی پخش شد.. {هاتقه: سوگند سرتو بیار بالا..} .. آهنگ بعدی خیلی به گوشم آشنا اومد. همین طور زل زده بودم به دوربین. بدون پلک، بدون حرکت. بغض گلوم رو گرفت و من این رو به وضوح احساس کردم...
 
دیروز خبر از بازیابی وبلاگِ دیرینم گرفتم. :) . روزشمارِ بالای صفحه رو نگاه کردم. چهار سال و اندی... زیاد نیست؟
خیلی بده. که حتا برای یک لحظه خوشیای اون موقع بیاد جلوی چشمام. دنیا رو سرم خراب میشه..
 

ادامه مطلب  

a TIP for tomorrow!  

دوباره سلام! 
این روزها زندگیم از حد تصورم شلوغ تر و پیچیده تر شده! و شیرین تر به حدی که هر لحظه میترسم امتحان الهی باشه و ازپسش برنیام خدای نکرده! البته داره به مرحله ای میرسه که همیشه تو رویاها و فانتزی های دانشمند طورم می دیدم. راستش یه لذت همراه با ترسه که نه ذره ای از ترس کم میشه نه لذت!
فقط امیدوارم کم نیارم که به امید خدا کم نمیارم انشالله.  به نظرم کل ماجرای پیوستن به رویان به قول دکتر تهمتنی یه نوع مبارزه است. مبارزه با عقاید و باور های ر

ادامه مطلب  

a TIP for tomorrow!  

دوباره سلام! 
این روزها زندگیم از حد تصورم شلوغ تر و پیچیده تر شده! و شیرین تر به حدی که هر لحظه میترسم امتحان الهی باشه و ازپسش برنیام خدای نکرده! البته داره به مرحله ای میرسه که همیشه تو رویاها و فانتزی های دانشمند طورم می دیدم. راستش یه لذت همراه با ترسه که نه ذره ای از ترس کم میشه نه لذت!
فقط امیدوارم کم نیارم که به امید خدا کم نمیارم انشالله.  به نظرم کل ماجرای پیوستن به رویان به قول دکتر تهمتنی یه نوع مبارزه است. مبارزه با عقاید و باور های ر

ادامه مطلب  

می خواهم مادر شدن تجربه کنم .....  

هفته پیش خواستگاری اومد ایندفعه مثل قبل مناسب هم نبودیم .... نمیدونم ... گاهی کلافه میشم ... می دونم دلم میخواد ازدواج کنم بیشتر از همه چیز توی زندگی میخوام مادر بشم من عاشق بچه ها .... حتی به فکر راه انداختن مهد کودک افتادم دنیای شاد بچه ها حاضر نیستم توی دنیا با چیزی عوض کنم .... کاش میشد بدون ازدواج بچه دار شد ؟؟؟البته توی خارج و دین های دیگه این امکان پذیره ولی توی ایران و دین من نه 
پ.ن. چقدر دنیاهامون عجیبه ارزویی که توی اونور دنیا ممکنه براحتی ب

ادامه مطلب  

خب  

خیلیا چادری بودنو قبول ندارن.و چقدر سخت متقاعدشون کرد که چرا چادر رو دوست داری.اینکه مسخرت می کن و تو شدیدن مغروری و کله شق.شدیدا هم معتقدی راه تو درست.و نمیدونی چطور به ی سری از دوستات بفهمونی حجاب چیه.آره مسخره ام می کنن.ولی همیشه مامانم میگه هرچیزی که مسخره کنی سرت میاد .من بنظرم فقط چادریا خوب نیستن.اینو زمانی فهمیدم که دختری که کلی آرایش رو صورتش بود اومد داخل مسجد دانشگاه نمازخوند..اونا دلشون پاک فقط راه درست گم کردن.گاهی خیلی چیزا اذیتم

ادامه مطلب  

تنبلی که شاخ و دم نداره!  

نرفتم! پیش خودم گفتم اگه همکارا پرسیدن می گم مهمون داشتم!
نه این که نداشتم ولی فقط یک نفر بود که قول صددرصد هم نداده بود وتاحالاکه نیامده!
 منم قرمه سبزی درست کردم، یک پاتیل!
مامانم عصری زنگ زد و گفت فردا ناهار میان خونه مون، منم انقدر خورش درست کردم که هم امشب بخوریم و هم فردا ناهارو احتمالا شام که اگه اون دوست عزیز بجای امشب فرداشب اومد دیگه نخوام غذا درست کنم!
یعنی کدبانو به من میگن!!!

ادامه مطلب  

ولنتاین  

بازم دلم گرفته مثله همیشه 
هه دوهفته شد باهم حرف نمیزنیم دو هفته میدونی یعنی چی؟؟؟؟ برای مایی ک ی روز حرف نمیزدیم می مردیم
میدونی چند شب پیش چیشده؟؟
هه یکی از خاطر هات اومد پیشم گفت عاشقته گفت دوست داره روت حساسه اذیت میشه کسی کنارت باشه میدونی چیشد؟؟؟ دنیا رو سرم خراب شد خیلی حالم بد بود
هه میدونست تو ماله منی ولی باز روت حس مالکیت میکرد
بعد تو دو هفتس سلامم نمیکنی دو هفتس انگار ن انگار مریمم وجود داره
امروز فقط ج سلامی ک کلی دادمو دادی فقط ا

ادامه مطلب  

عروسی  

شب جمعه عروسی یکی از دوستامون بود اینکه جمع بستم چون خودشو خواهراش دوستای منو خواهرامن^_^
بما و بقیه برو بچ تاکید نمووده بودن که قبل ساعت 6 تالار باشینا!! قبل همه مهمونا باید دوستا باشن!!
کلا که ازون دسته آدمایی هستم که اگه رو کارت نوشته باشه6 یا 7 یا 7.5 میرم! میگیم یکم بگذره خخخ تازه برا عروسی آبجی خودم نیمساعت بعد ساعت رو کارت رفته بودم خخخخخ (( آخه تو آرایشگاه مونده بودم و گوشیمم خاموش شده بود و هیچ کسیم نبود حتی خود آرایشگره!!!))
خلاصه از ترس خشم

ادامه مطلب  

عروسی  

شب جمعه عروسی یکی از دوستامون بود اینکه جمع بستم چون خودشو خواهراش دوستای منو خواهرامن^_^
بما و بقیه برو بچ تاکید نمووده بودن که قبل ساعت 6 تالار باشینا!! قبل همه مهمونا باید دوستا باشن!!
کلا که ازون دسته آدمایی هستم که اگه رو کارت نوشته باشه6 یا 7 یا 7.5 میرم! میگیم یکم بگذره خخخ تازه برا عروسی آبجی خودم نیمساعت بعد ساعت رو کارت رفته بودم خخخخخ (( آخه تو آرایشگاه مونده بودم و گوشیمم خاموش شده بود و هیچ کسیم نبود حتی خود آرایشگره!!!))
خلاصه از ترس خشم

ادامه مطلب  

 

امروز ساعت ۱کلاس داشتم زنگیدم به دوستم نیر اونم نمیخواس  بره منم تنبلیم گل کردو امروز کنسل کردیم ،بعد نهار خوابم گرفت و یه ربع به ۵بیدارشدم و رفتم چایی سازو روشن کردم چون شوشو جون ۵میاد خونه وقتی هم که چای حاضر نباشه عصبی میشه خلاصه وقتی اومد واسم پفکو چندتا خرت و پرت خریده بود حالم خوب بود تااینکه گف فردا قراره برم سرکار که من کلا تیریپ احساسات برداشتم که من چند روزه توخونه زندونی شدمو حوصله م سررفته و فلان خلاصه بعد کمی بحث گف پاشو بریم خر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1