تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


دپسردگی حاد  

چندروز پیش مرتضی زد واسم ک تا پی ام ندادم ...دیگه پی ام نده...خودم خبرت میکنم....
خبری ازش نشد...هرشب استخاره گرفتم ک پی ام بدم یانه...بد میومد تا دیروز که بالاخره خوب اومد...پی ام دادم...جوابی نداد...یاد کارای محمد افتادم...لجم گرفت بلاکش کردم...اگه منو بخواد بر میگرده....وگرنه برخوردی ک محمد باهام کرد دوباره تکرار میشه....بدرک ک رفت...چیکار کنم...دیگه علاقه ام از عشقی ک به محمد داشتم ک بیشتر نیس که نگران باشم....هی حتما سرش گرمه یا ی جایی خوشِ...منم ک ساده ام..

ادامه مطلب  

روزمرگی ها  

اواخر هفته پیش از پله های بلوک نه رفتم بالا! (خب الان می خواید بپرسید من رو چه به بلوک نه؟! خب رفته بودم آب بخورم!! :-") دم آب سرد کن واستاده بودم که سارا از اتاق اولی اومد بیرون! اتاق سارا اتاق اول نیست... و فهمیدم که احتمالا یه ورودی فلک زده اینجا تنهاست... که سارا رفته پیشش! سارا اومد بیرون به من یه سلامی کرد و رفت توی آشپزخونه... بعد اومد بیرون و من رو برد در اتاق اولی... گفت فاطمه بیا سال بالایی!!! (:-") رفتم توی اتاقشون! کامپیوتری بود! هم اتاقی هاش نبودن

ادامه مطلب  

لزوم وجود نتورک مارکتینگ در جهان!!!  

در مورد فلسفه به وجود اومدن نتورک مارکتینگ تو دنیا نظریات مختلفی وجود داره.برخی متخصصین که تو زمینه ی دادن نظریات غیر تخصصی تخصص دارن بر این باورن که توزیع کالا بهونه ست و نتورک مارکتینگ صرفا به این دلیل به وجود اومد که یه عده به درامد برسن.گروهی دیگه از این کاشناسان بر این باورن که نتورک مارکتینگ همون پونزی و پیرامیده که در طول زمان تکامل یافته وکم کم برای پاک کردن صورت مسئاله یه جنس هم بهش اضافه شده.(نظریه تکامل).عده ای هم نظریات دیگه ای دار

ادامه مطلب  

9  

یه ۲۵ ام دیگم رفت . از این آبان لعنتی !
از اون روزی که این حس به دتیا اومد خیلی سال میگذره ...
من اما دیگه تاب و تحمل و توانایی بودن این حس و نبودن تو رو واقعا ندارم ...
باید یه فکر اساسی کنم...
شاعرانگی های این تاریخ برای تو و اوست...
من تنهاییمو بغل میکنم و آروم
میمیرم.

ادامه مطلب  

شناسنامه  

بچه ها برا ثبت نام در اردو مدارک می خوان.دختره اومد شناسنامه هامون رو گرفته.یکی یکی بلند بلند اون وسطه می خونه.به شناسنامه من که می رسه هی ورق می زنه با تعجب.برگشته میگه:ا. ....سال تولد ت همونیه که میگی.چه جالب.
من

ادامه مطلب  

شب ها...  

امروز صبح که بیدار شدم دیدم داره برف میاد...سریع پوشیدم رفتم بیرون...خیلی حال داد ولی الان یه ربعی میشه از بیمارستان اومدم زیر سرم بودم...ولی ارزششو داشت... فردا هم کلشو میخوام بخوابم...تو این چند وقت هیچ اتفاق خاصی نیافتاد فقط بچه ی بامزه ی خالم بدنیا اومد آریان

ادامه مطلب  

سلاااااممممم  

تووووولدممم اومد و گذشت :) البته تو محرم :( 
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا 
تولدددددم و دوست جان تبریک نگفت :/ 
ولی به جاش دو نفر جدید تو زندگیم تبریک گفتن :) 
بازم میااااممم :)
 
#پسر مومن دانشکده عاشق شده است
عاشق لیلی بی دین کلاس بغلی ;)

ادامه مطلب  

Day15  

پی ام داد. 
نتونستم جواب ندم:)
گفتش که آرومتره. گفت که فکر میکنه.
منم آرومتر شدم.
بالاخره سنتورمو درآوردم تو این آخر هفته.
گل پامچالو تمومش کردم:)
آ هم اومد. حرف زدیم. دوستا همیشه خوبن.
الان میتونم پرونده این هفته رو با خوشالی ببندم.
 
خدایا بهت گفتم که چقد خوبی. خیلی خیلی بیشترشم خوبی

ادامه مطلب  

خواسگار  

دوباره اون پسره اومد ازم خواستگاری کرداینبار قبول کردم باهاش حرف بزنمگفت بریم مزار شهدا حرف بزنیمانقدر خواهش کرد که قبول کردممیخواسم بگم نه که همینجا تموم بشهمن جلوتر رفتم اونم پشتم اومدداشتم از استرس میمردمهوا تازه تاریک شده بود خیلی میترسیدمچندتا از بچه هایی که اونجا آدامس میفروخت اونجا بود باهاشون دوست شده بودممنو دیدن اومدن سمتم تا دیدن پشتم اون پسره میاد عقب عقب رفتنچنان اخمی بهشون کرده بود که منم ترسیدمگفتم چرا دعواشون میکنید؟

ادامه مطلب  

 

موهای پسرك دیگه واقعا میومد توی چشماش. امروز برا بار اول كوتاهش كردم.٥ ماه و ٩ روزگی...
- موهاش هر روز داره روشن تر میشه. به دنیا كه اومد تقریبا مشكی بود. الان كاملا خرمایی روشنه و هر روز داره روشن تر میشه! من چشم و ابرو مشكی بیشترررر میپسندم.

ادامه مطلب  

مزار  

امروز رفته بودم مزار شهدا دوس داشتم دیروز برم چون سالگرد شهید بابایی بود 
میخواستم برم سره مزارشون 
ولی نشد
خلاصه امروز رفتم
یه پسره هس بدجور گیر داده به من 
هر دفه میرم مزار اینم هس 
یه جوره تابلوعیم نیگا میکنه 
مدل هیز نه آ مدل یواشکی 
ولی من میفهمم داره دید میزنه
از این بچه مومناسااااا مثلاااااااا
همیشه اون ساعتی که من میام مزار شهداس 
ایندفه یه پنج روزی بود نرفته بودم مزار شهدا 
ولی بازم وقتی رفتم بود
آخه انقدرم ایندفه ضایه بازی درآورد

ادامه مطلب  

 

چند روز پیش توی گروه بچه های دبیرستانمون یه چیزی گفتم... بعد چند دقیقه لیلا اومد جدا بهم پیام داد که ثمین آروم باش... گفتم که اون موضوع که چند دقیقه قبلش به خاطرش ناراحت بودم تموم شده و دیگه ناراحت نیستم! گفت نه! الان رو نمی گم... کلا احساس می کنم چند وقته دچار التهابی!! 
چه عرض کنم!!
 
پ.ن:جاتون خالی امروز خیلی شیک رفتم نیم ترم آمار رو گند زدم برگشتم! :))))))
پ.ن2:دعا بفرمایید!
 
+فَما لهُ مِن قُوّةٍ و لا ناصِرٍ ...

ادامه مطلب  

113  

+بازم صبح قشنگم اومد امروز میخوام یه کتابو تموم کنم و تموم میکنم :) خیلی دوست داشتنیه خو یکی از کتابامم خیلی دوست دارم حتی تو تختم میبرم با خودم همیشه تو کیفمه :)) اخیرا با هم دوست شدیم :) راستی یه سرعتی میرم که نگو با ماشینه بابا :) اگه روندم تا پنج شنبه خوب باشد یه ملاقات با دوستام میذارم :) برم یکم مرور کنم یادم بیاد دیروز چی خوندم :))

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

اومد ، مثل همیشه رفتم کتش رو ازش گرفتم و آویزون کردم بعدم رفتم تو آشپزخونه . صدام زد !!! شاید واسه اولین بار اسم منو صدا زد ... چه خوشیِ احمقانه ای ! گفت سپیده ؟ بدو از تو آشپزخونه اومدم بیرون و گفتم جان ؟ دستش یه کارت بانکی بود . گفت این کارت . رمزش هم 1368 . هرچقدر خواستی بردار ! کارت رو ازش گرفتم . دستم میلرزید ! 

ادامه مطلب  

 

استخاره کردم و از خدا خواستم کمکم کنه که تو رو تو این شرایط خواستن درسته و به صلاحه که جوابش این اومد
 
استخاره شما از آیه 25 ابراهیم بوده و خوب است
 
-زودی آن را انجام دهید
 
-فرصت کم است 
 
-هرچه زودتر بهتر
 
-ان شالله به اهداف خود می رسید
 
-سعی کنید در ابتدای امر همه ی حرف های خود را بزنید و همه جوانب رو هم بسنجیدو اقدام کنید که سود و منفعت بهتری برایتان داشته باشد
 
"تمثیل های هدا برای تذکر و یادآوری است"
 
ان شالله موفق باشید

ادامه مطلب  

 

امروز اولین برف سال نودوقلب اومد *__* من با صدای مداحی رامین بیدار شدم. صداش واقعا معرکه ست. صبح با صدای اون یه فکری به سرم زد که باید خدا بخواد عملیش کنم. البته دو تایی اینکارو میکنیم. همه شو باید خدا بخواد. من دعا میکنم، هر شب دعا میکنم. 
از وقتی فهمیدم تو توی این شهر زندگی میکنی منی که از بچه‌گی ارزو داشتم فقط برم ازین کشور، دیگه دلم نمیخواد برم. دلم میخواد هوایی که تو تنفس میکنی رو نفس بکشم.

ادامه مطلب  

بزودی ....  

آلبوم گروه ایست بچه تهرون با کیفیت اورجینال
البوم رضا روح پور مرد زخمی با کیفیت اورجینال
البوم شهریار سیم آخر با کیفیت اورجینال 
البوم شهراد غلامی نوار خالی کیفیت اورجینال
اگه البوم پهلوان قصه ها و گروه کروز باغ افسانه نسخه بدون نویز دستم اومد میذارم دعا کنید همه ایران رو گشتم 

ادامه مطلب  

 

چند وقتی بود دوست قدیمی بهم سر نزده بود منم به شدت نگران ، دو سه روز پیش مثل اینکه اونم دلتنگ شده بود و سرزده اومد سراغم (الرژیمو میگم)....
امشب بعد نماز قرص خوردم و زدم بیرون البته خیلی حوصله نداشتم ولی باید میرفتم ...برگشتم دوست آبجی اومده بود با شوهر و بچه هاش ...یه پسر و یه دختر دوقلو داشت وای که چقد شیرین بودن این بچه ها ، منم که عاشق بچه اونم از نوع دوقلو بعد شام کلی باهاشون بازی کردم ...
بودن با بچه ها چقد میتونه حال آدمو خوب کنه مثل الان من....

ادامه مطلب  

چرخه زندگی  

 
از سیزده میلیارد سال پیش که جهان به وجود اومد تا همین الان، هیچ اتمی نه به
وجود اومد و نه از بین رفت. فقط از اجسام و موجودات مختلف منتقل شد به یکی
دیگه. همین الان ممکنه اتم های تشکیل دهنده بدنت همون اتم هایی باشه که
روزی یه ستاره رو تشکیل داده. یا چند هزار سال پیش تو یه درخت بوده یا تو بدن یه
دایناسور که حالا دیگه منقرض شده. یا ممکنه اتم های تشکیل دهنده تو با یه
انسان دیگه یکی باشه...
یه روز هم تو میمیری و تو خاک تجزیه میشی. از اون خاک یه گیاه مت

ادامه مطلب  

خاطرات سفر ب کربلا(1)  

بسم الله الرحمن الرحیم 
همه چی از ی شب معمولی شروع شد.
قرار نبود زائر حرمش بشم
هیچ حسی هم نداشتم
اون شب... 
ی دور همی خودمونی و ساده با دوستان بوده 
ک من هم ب عنوان جامانده تو جمع بودم
انقد از شور و حال پیاده روی گفتن ک منم همون شب ی دفه دلم هوای حرمش رو کرد
شب موقع خواب ب این فکر میکردم ک دیر اقدام کردم
چون 
چون خیلی دیر شده بود 
ی هفته تا سفر مونده بود 
من بودمو ی دل تنگ حرم 
بدون گذرنامه، ویزا 
و بدترین شرایط اینکه سرباز بودم
صب با توکل ب اسم اعظ

ادامه مطلب  

 

تو ازم دور شدی
دستاتم سرد شد
نفسم بند اومد
قلبم پر درد شد
این آهنگ رو تکراره و من بی حوصله نشستم توی تخت و دارم سعی میکنم به امروز که به خودم استراحت دادم فکر کنم نه به چیزای اعصاب خورد کن .
برعکس همه روزها که مجبورم صبح زود بیدار شم شنبه ها رو دوست دارم تا ظهر بخوابم . زور که تیست . نمیخوام صبح زود پاشم و بعد یه هفته ی پرکار دوست دارم شنبه هامو خالی بذارمو استراحت کنم وقتی اخر هفته و تعطیلی رو باید برم دانشگاه . با مسیج هم اتاقی بیدار شدم که گفت بر

ادامه مطلب  

کتاب آوریل شکسته  

یه مدتی از کتاب دور بودم یعنی یک ماه،ولی با یه کتاب خوب دوباره برگشتم.
کتاب آوریل شکسته نوشته ی اسماعیل کاداره 
یه رمان با نگاهی جالب...من که سر ذوق اومدوم و از کاداره خوشم اومد شاید برم سراغ کتاب های دیگه اش...
یه رمان با موضوعی هولناک و عمیق و شاید در آخر مثل دختر تو رمان یه جوریایی مسخ فضای رمان بشید... 

ادامه مطلب  

جا افتادن  

من اومدم خونه ی جدید. درگیر جابجایی وسایل و چپوندنش این ور اون ور بودم. از اونجایی که نوشین (هم خونه ام) خیلیی وسایل داره تفریبا جایی واسه من نمونده. سه روز اول کلا تنها بودم و خیلییی سخت گذشت. خیلی فکر کردم که من دارم اینجا چیکار میکنم؟ خوبیش اینه که میگذره. 
دیروز عصر فرید اومد پیشم، چند ساعت با هم بودیم و دلتنگی دونمون رو پر کردیم. شب با آذر و آزاده و نوشین قرار داشتیم و رفتیم شام بیرون.

ادامه مطلب  

روز پر مشغله  

چشمامو باز کردم ساعت هفت و سی و پنج دقیقه بود . خوابم میومد . اما میدونستم بخوابم دیر بیدار میشم . نشستم روی تخت . نگاش کردم که چه راحت خوابیده . انگار هیچ غمی تو دنیاش نیست . آلارم گوشی رو قبل اینکه زنگ بزنه خاموش کردم صبحانه آماده کردم . حمید رو بیدارش کردم . صبحانه خورد و آماده شد که بره . تا دم در باهاش رفتم . میخواستم ازش اجازه بگیرم برای بیرون رفتن و خرید ‌. گفتم حمید من امروز باید برم بازار . گفت خب ؟ گفتم خواستم اجازه بگیرم . گفتش برو . به همین س

ادامه مطلب  

آش ,بارون, دوتا رو مخ, گل یا پوچ  

امروز ی روز سرد و ابری و بارونی بود, تو راه برگشت از طرقبه و آش و کشک بادمجون و گل یا پوچ و پانتومیم بازی با اکیپ همیشگی (به علاوه اسما و دوستش راحیل و اون دوتا ازگل ک صبونه اومده بودن باهامون:/) تو این فکر بودم ک چی ه من شبیه آدمایی ه ک بازیچه ن؟! 
شاید چون همیشه شکستنمو پشت چهره م پنهون کردم,همیشه تو جمع خوش خنده و شیطون و پر سر و صدا بودم و هرکی دلمو شکست ب روم نیاوردم...  چیزی ک امروز اسما بهم گفت! گفت من اگه جای تو بودم اگه دختره می اومد با طرف میر

ادامه مطلب  

اگه عاشقت باشه برمیگرده،اونم بخاطر تو و دل تو...بخاطر خودش  

مرتضی برگشت...دوشب پی ام میده...ولی من زودتر میخوابم..این شبا ک اون نبود دیگه تا یک بیدار نبودم...زودتر خوابم میبرد.الانم زود میخوابم .اون ساعتای یازده و نیم مثلا میزنه مینا بیداری؟درحالیکه خوابم.سعی میکنم امروز ظهر بخوابم ک شب بتونم باهاش حرف بزنم.دیروزم اومد دانشگاه ی سلام کردم بهش از کنارش رد شدم...کل دیدارای منو اون همینطوری میگذره..بااینکه چند بار بهش گفتم دوست دارم باهم بریم بیرون.نمیدونم چرا قبول نمیکنه یا پشت گوش میندازه:-(

ادامه مطلب  

 

یکی از بهترین اتفاقات زندگیم وقتی بود که واسه اولین بار رفتم رصد فک می کنم 14,15 سالم بود،با انجمن نجوم رفتیم یکی از دشت های کویری اطراف قزوین،گروه گروه دسته شدیم و هر کسی قرار شد یه کاری انجام بده،فک کنم من باید تعداد ستاره ها رو تو یه محدوده ای از یه صورت فلکی رو می شمردم و بر اساس اون آلودگی نوری آسمون رو تخمین میزدم. از اونجا که من تو یکی از شهرهای شمالی زندگی می کردم هیچ وقت آسمون رو اون قدر صاف و پر ستاره ندیده بود،باورم نمی شد یعنی این قدر چ

ادامه مطلب  

این روزای من  

باز این پسره پیام داد. دیگه کلافه شدم از دستش. یک سال پیش اومد خواستگاری،
اونم همه ش یه هفته طول کشید. دیدم بهش حسی ندارم و داره علاقه مند می شه،
جوابش کردم. از همون موقع ول کنم نیست دیگه.
جالب اینجاست که مدتیه با یه دختر کرجی نامزد شده و باز به من پیام می ده.
می گه دلم هنوز پیش توئه. نمی دونم.
شاید اگه پارسال اونقدر زود بهم احساس پیدا نمی کرد، همونطور که مشاور گفته بود،
بهش فرصت یک ماهه می دادم. به خودم در واقع. که شاید حداقل ازش خوشم بیاد.
اما خب. د

ادامه مطلب  

یک تجربه ی بی نظیر  

آدم اگه یه رفیق پایه داشته باشه تو زندگی خیلی بهش خوش میگذره. از من به شما نصیحت قدر رفیقای باحالتون رو بدونید. آدم همیشه به چند تا رفیق خوب نیاز داره. هم تنهایی آدم رو پر می کنن هم زندگی آدم رو تازه می کنن.
مهسا از اون رفیقامه. خیلی میخوامش. خیلی باحاله. عاشقشم فعلاً همین. امروز اومد خونمون تنها بودم با هم ماکارونی درست کردیم. کلی حرف زدیم. کلی خندیدیم. کلیم خراب کاری کردیم. خیلی خوش گذشت. یه صبح دو نفره ی دخترونه ی عالی داشتم.
خیلی میخوامت رفیق

ادامه مطلب  

کارای نکرده  

امروز از هرچی رسانه ست بدم اومدآدم و هرجور دوست دارن پرورش میدنمعلوم نیست به چه حرفاییشون میشه اعتماد کرد به کدوما نه
تو همین فکرا بودم که یاد رسانه های معتبر افتادم مثل کتاب که البته بعضیاشون معتبرتره مثل دیوان شعرای کلاسیک ایرانیتو همین فکرا بودم که فهمیدم بعد از این همه سال هنوز یه بار کامل از اول تا آخر ننشستم قرآن رو فقط و فقط فارسی بخونم و رو آیه هاش فکر کنمخاک تو سرم
ولی شروع کردمخدایا کمکم کن بتونم از دست این همه بمبارون اطلاعات رسان

ادامه مطلب  

ادامه داد ...زندگی..  

امروز هوا خیلی سرد تر شده دیروزم که باروون اومد خیلی خوب بود...مثه این که پاییز داره کم کم خوده واقعیشو نشون میده...این روزا روزای بدی نیست ولی خوبم نیست ولی خداروشکر...شنبه صبح رفتم موهامو کوتاه کردم فقط چتریاش و یه کم از پایین..قیافم خیلی بچه گونه شده یاده قدیمام میوفتم وقتی تو اینه نگا میکنم...میخوام به یکی تکست بزنم یه کم دردل کنم ولی دودلم....ولی 40 درصد این کارو نمیکنم...نمیدونم شایدم بکنم...                                                                

ادامه مطلب  

 

امروز.. امعصر.. یه حس زمستونی رو تجربه کردم. خوب بود. بالاخره یه برف تفی اومد و ماهواره نمیگرفت و ک مجبور شد کتاب بخونه. منم عین بچه ها که ادای بزرگترها رو درمیاره کتاب دستم گرفتم کنارش دراز به دراز کتاب خوندم. یک ساعتی گذشت.. خوشمزه بود..صدای قلقل کتری میومد.. انگار که شیشه‌ها بخار گرفته باشه و شومینه جلق جلوق میکنه ولی فقط یه برف تفی بود و رادیاتورهایی که بیشترشون خاموش بودن.
بعد از کتاب یادم رفته بود که ک چجوریه. ذوق و مست از عصر زمستونی داشتم ی

ادامه مطلب  

پارسال این موقع ها - تجسم خدا  

پارسال این موقع ها 
عجب حالی بود
سیاه بود همه چی
منتظر ویزام بودم . بال بالی زدم تا اومد
پارسال این روزها دیگه بیخیالش شدم. گفتم اصلا ولش کن. من برنامه زندگیمو پیش میبرم. ویزا اومد اومد . نیومدم نیومد.  فهمیدم که تا وقتی زندگیم بهش وابسته باشه امکان نداره بشه. باید یاد بگیرم بدون این قضیه زندگیمو پیش ببرم. 
خلاصه پارسال این موقع ها 
شب که میشد 
چشمامو میبستم آرزوی ویزا رو رها میکردم. اما خودمو تجسم میکردم بین دهم تا سیزدهم سپتامبر، که از سفار

ادامه مطلب  

دلنوشته 14  

صبح به طرز عجیبی زود رسیدم یونی..!!! رفتم طبقه سومو روپوش سفیدمو پوشیدمو اومدم طبقه دوم .. دیدم شریف و متقی واستادن دم در ازمایشگاه ...بهشون گفتم در بسته اس ؟ گفتن اره ! (وقتی داشتم میرفتم طبقه سوم باهاشون چشم تو چشم شدم ولی خب بازم مث همیشه سلام نکردم )
فضا سنگین شده بود هیشکی هیچی نمی گفت منم سرمو کردم تو گوشیم..تا نیرو خدماتی اومد درو باز کرد !!! رفتیم تو ازمایشگاه هیشکدووووم از دخترا نمیومد :| بعد یه ربعععع سحر اومد...
محمد.ع میخاست کنفرانس بده ..له

ادامه مطلب  

 

 
اتوبان بود و شب 
برف می بارید
 
*به نورِ چراغ بالاى ماشینم و پرِ برف هایى كه به سمت هجوم می آوردند ،خیره شده بودم و مدام باید به خودم یادآورى می كردم كه راننده منم.خیلى زیبا بود .اولش یه عالمه حس خوشحالی توم جریان داشت اما بعدش یه حس بغضناكى توم بود.فكر كنم از خوشحالی زیاد و زیبایى زندگى بود،دستم رو از ماشین برده بودم بیرون و می خواستم حسش كنم و این لحظه رو ثبت كنم كه نگاهم به لبخندِ دختر ماشین كنارى افتاد كه با كنجكاوى نگام می كرد.به گمونم هوا

ادامه مطلب  

تولد محسن  

رفته بودیم پارک روبروی خونه ی خالم همه دور هم جمع بودیم
تولد محسن بود
ساعت نزدیک سه صبح بود 
منم تازه حواسم جمع دوچرخه ی مجتبی شد 
طفلک زین چرخ و آورده بود پایین که من سوار بشم 
منم که عاااااشق دوچرخه رفتم چرخ سواری ...
دیدم محسن همش به یه بهونه ای دنبالم میدوه
بهش گفتم خسته میشی گفت نه دوست دارم بیام
دیدم گفت این دور بسه دیگه خسته شدم
گفتم خب تو نیا 
باز اومد گف بازم میام
حس کردم از سره نگرانی میاد 
زیر زبونشو کشیدم
گفت این مجتبی گیر داده میگه پ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1