تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


طهران  

به سمت ِ ماندنت راهی نمیشوی چرا؟گاهی ستاره هدیه کنبه مشت ِ پوچ ِ شبهاشمرده تر بگو با من حروف ِ رفتنتتا من بگیرم از دلتهمه بهانه ها را
خیلی کم پیش مياد از این سبک موزیکا گوش بدم ولی هروقت این موزیک پلی میشه نمیدونم بعدش چی میشه دیگه. از اینجایی که الان هستم پرت میشم بیرون و یاد تهران و کوچه پس کوچه هاش میوفتم و حس میکنم یه چیزی سنگینی میکنه تو سینه ام. خیلی کم پیش مياد دل تنگش بشم. ازون شباس که خودم اینجام فکرم اونجاست. 

ادامه مطلب  

گمشده!  

ما را چه به این کوچه پس کوچه های خیس باران خورده ی شب. ما را چه به اسارت مهتاب پشت حصار ابرهای روسیاه. حالا باران هر چه قدر هم دوست دارد ببارد. هر چقدر دوست دارد بر سر چادر من بکوبد. گونه های من پیش از این باریدن ها تر شده و این بارش هیچ از روسیاهی ابرها کم نمی کند. نه این که عشق باران به سرم زده باشد و دو ساعت تمام به عشق این معشوقِ بی وفا تمام محله را قدم زده باشم، نه. باران معشوق بی وفایی است که بعد از ماه ها التماس، حجاب از چهره برداشته و دارد از پ

ادامه مطلب  

ماجرای ملا  

ملا رفته بود نانوائی
دید خیلی شلوغه
فکری به سرش زد
اعلام کرد 
کوچه پائینی
نانوائی
نان رایگان و نذری و صلواتی پخش میکنه
مردم باور کردند 
و
سریع حرکت کردند و رفتند 
ملا دید همه رفتند 
با خودش گفت 
وقتی نانوائی نان مفت پخش میکند
چرا
من بایستم
و پول بدهم 
و
نان بگیرم
من هم میروم 
و
نان صلواتی میگیرم
و چنین شد که ملا هم بسمت 
کوچه پائینی حرکت کرد ...
 

ادامه مطلب  

کمی دیر....  

گاهی فک میکنم دیگه قلب ندارم...  انگار سِر شده باشم! ب همه چی دارم بی تفاوت میشم...  ب همه چی... چیزایی ک امیر سالای پیش میگفت و من میگفتم این چی میگه,چرا اینقد ناامید و بیتفاوته! حالا ک راهی ک اون رفته رو رفتم میفهمم....  حکایت همون کوچه و پیرمردی ک سر کوچه ب جوونه میگه نرو,تهش بن بسته! رفتم و...  
چجوری کم کم از زندگیم بیرونش کنم, وای واسه آزمونم هیچی نخوندم, اونو چیکار کنم.... کاش از اول سال درست و درمون شرو کرده بودم تا ی جای خوب قبول بشم!  الان یکم دیر

ادامه مطلب  

 

سوم آبان ماه مصادف با درگذشت استاد #فریدون_مشیری
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و ز

ادامه مطلب  

 

روزهای بی مهری مهر پشت سر هم دارن میان و میرن ... یاد باد آن روزها را یاد باد پاییزی تلخ و سوزناک در راه است پاییزی که خاطرات آن درون آدم را ذغال میکند ... پاییزی که شیرینی خاطراتش تبدیل به تلخی روزگارم شده است ... پاییزی که دیگر زیبا نیست ... باد و بارانی که دیگر بوی عشق نمیدهد ... بوی نفرت میدهد بوی تند بی مهری در کوچه کوچه های بابلسر .... بابلسر ... پارکینگ 1.2.3و.... تمامی کوچه های سرد و بی روح ... کوچه هایی که زمانی سازنده ی بهترین روزها و شبهای من بود ... در

ادامه مطلب  

هر قدر هم زندگی کنی آخرش می میری  

 !*___ هر قدر هم زندگی کنی آخرش می میری ___*!
آیت الله مجتهدی تهرانی:
هر چه می خواهی در این دنیا زندگی کنی بکن! اما آخرش مرگ است
آقا از این کوچه نرو ! بن بست است. این خیره سر میرود. تاریک هم هست
پیشانی اش می خورد به دیوار.
این دنیا هم کوچه ی بن بست است. آخرش پیشانی مان میخورد به سنگ لحََد.
آن وقت تازه پشیمان می شویم. میگوییم خدایا مارا به دنیا بازگردان، ما
اشتباه میکردیم. دیگر عمل صالح انجام میدهیم. خطاب میرسد
کَلاّ : ساکت شو!
تو برگردی به دنیا باز همان آد

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.  

M37- خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می

ادامه مطلب  

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو تماشای نگاهتآسمان صاف و شب آرامبخت خندان و زمان رامخوشه ماه فرو ریخته در آبشاخه ها دست برآورد

ادامه مطلب  

من از او خاطره دارم...  

.
"دفتر خاطرات کوچه رو کی سوزونده؟
انگار تو ذهن کوچه خاطره ای نمونده..."
دیشب چندبار خواستم دوباره بشنومش. به یاد شبایی که پشت کنکوری بودم و تو محوطهٔ جلو کتابخونه قدم میزدم و میشندمیش! اما نتونستم. یه جورایی جراتش رو نداشتم. یادش که می افتادم دلم می گرفت! 
هنوز سخته باور اینکه دیگه نیست! باور اینکه اینجا، توی خونه خودش در انتظاری بی انتها، غریب و بی صدا خاموش شد. تو وطنی که که از "بهشت غربت" بهش پناه آورده بود غریب بود. حتی پس از مرگش!
.
 عصرای سرد

ادامه مطلب  

 

خاک سرد نبود،
منو از تو سرد نکرد،من هنوزم دوستت دارم،گاهی میون روزمرگی ام یادت می افتم،اخرین عکسمون،تو میخندی،من نه
تو.خاص بودی،سفیدی موهات هم با بقیه مادربزرگ ها فرق داشت
بعد از تو از اون کوچه گذر نکردم،
دستای لرزونت که اشکامو پاک میکرد،هنوز گرم بود،اما چهره ات گرمی نداشت،
یک سال شد که تو رفتی،که ندارمت،هنوز کسی نتونسته با لحن تو صدام کنه مونا جان.

ادامه مطلب  

 

مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه چشم شدم خیره به دنبال تو گذشتم
لبریز شد از جام وجودم همه خاطره....
در این وا نفسا روزگار من بیچاره در این روزگاری که در آن هیچ کس نیت که در بیشه ی عشق قهرمانن را از خواب بیدار کندد ....
پشت دریاها شهری است که در ان پنجره های رو به تجلی باز است و ...
و چه جالب از این شهر و از این همه بودن و من در این وانفسا...چه باید بکنم..
من و این همه دویدن ...
نوشتن بدون حتی ذره ای فکر کردن..
 من در این لحظات به این می اندیشم که چه باید کرد.

ادامه مطلب  

در سایه سار شب  

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند
 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
 
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
 
گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 
دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود
که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!
 
چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!
 
نه سایه دار

ادامه مطلب  

 

دلم جرعه ای خیال ز روی تو میخواهد
بهانه کرده است و باز هم تو را میخواهد
نه چشم به زیر می اندازد و نه سر به هوا
هوای غم هجران کرده و جفا میخواهد
چند روزیست که کوچه گردو پریشان است
به هر دری میزند و نشان عذرا میخواهد
ترسم از آن روزیست که تورا یابد
بعد از ان دگر وصله هاست که میخواهد
گاهی تجربه ها ز طلا گرانبها ترند
باور نمیکندو قصه ی سر و سنگ میخواهد
در این روزگاری که عشق فسانه است
فال میگیرد و شرح حالت را زحافظ میخواهد

ادامه مطلب  

به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردم  

 
به عشق تو، به هواخواهیت، همیشه سینه سپر کردمنه فکر سود و زیان بودم، نه اعتنا به خطر کردم
زمانه خسته شد از دستم، زمین شکسته شد از گاممکه کوچه کوچه ی دنیا را پی تو زیر و زبر کردم
مرا نباشد اگر کامی، بس است دانه ی بادامیبه جز دو چشم تو از عالم، خوشم که صرف نظر کردم
خودم به خیل رقیبانم، سرودم از تو و افزودمکه هرکه از تو و از حُسنت خبر نداشت، خبر کردم
نه شعرهای پریشانم به درد خورد و نه ایمانمشبی به موی تو، دستانم اگر رسید، هنر کردم
کدام مرد به درد ع

ادامه مطلب  

تغزلی در باران  

 
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم ، هوای تو را کرده است
 
فوج اثیری درناها
در باران
شعری مهاجر است
که می­گذرد
و آن صدای زمزمه ­وار
که لحظه لحظه ،
به من،
نزدیک می­شود،
آهنگ بال بال شعرم
شعرم هوای نشستن دارد.
 
شب را
تا صبح
مهمان کوچه­ های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست
آن گاه شعر تازه­ ام را
ـ که شعر شعرهایم خواهد بود ـ
با دست­های شاعرانه­ ی تو،
بر دفتری که خالی است
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم،
در باران!


ادامه مطلب  

104اُمين چيز: پاییز!  

دوباره فصل خزان شد که باز عق زدن وبرای گفـتن یک جمـله هی تپق زدن ودو چشــم پر نگرانی، نگاه هــای غلط!برای دیدن تو، سر به هر افق زدن و...
انگار دلتنگی توی پاییز به دنیا اومده، ته همین کوچه پس کوچه ها! هوای پاییز، برگای زرد پاییزی، اصلا اسم پاییز دل آدمو حالی به حالی میکنه و فقط تنها امید اینه که قراره بگذره!!
قرن هـا مـیان و میـرن یـک چـرا بـدون پاسـخمنو تو هزار سال بعد، عشق زندگی تناسخ!آهنگ جهان بینی "ابی"

ادامه مطلب  

اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ...  

 
اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ؛
یک شب میان کوچه بماند ،چه میشود ؟؟؟
اصلا بدون کفش ،توی بیابان ،
اصلا رقیه نه ، مثلا دختر خودت ؛
یک شب میان کوچه بماند ،چه میشود ؟؟؟
اصلا بدون کفش ،توی بیابان ،پیاده نه !!!
در راه خانه تشنه بماند ،چه میشود ؟؟؟
دزدی از او به سیلی و شلاق و فحش ،نه !
تنها به زور گوشواره بگیرد ،چه میشود ؟؟؟
گیریم خیمه نه ،خانه و یا سرپناه ،نه !
یک شعله پیرهنش را بگیرد ، چه میشود ؟؟؟
در بین شهر ،توی شلوغی ،همیشه ،نه !
یک شب که نیستی ،به

ادامه مطلب  

طوفان تندپاییزی  

به نام خدا 
سلام شبتون بخیر هم اکنون از قزوین شهر تاریخی و زمانی پایتخت صفویه،دارم با شما حرف میزنم ...  میگن تهران داره برف مياد .....ولی هر چی باد تند و سرد و استخوون سوزه مياد اینجا .....الانم سالن مطالعه ام ینی باورتون میشه من تا الان نخوابیدم ....سلطان خوابم منا....غیر ممکن بود نخوابیدن من.....اخ اخ من چه کنم با این درد رمان خوندن ....از عشق و عاشقی خوشم نميادا .....از زندگی اجتماعی مردم ک رنگی از تلاش و ازادگی داره خوشم مياد و اگ رمانی صرفا عشقولانه و

ادامه مطلب  

شلوغ کردم دوباره  

سراسر نوشتن این روزها
یعنی حال درونیم تعریفی ندارد
کارها هم نسبتا بد نیست رو غلطک افتاده
من اما سرگردانم 
سرگردان کوچه های دلتنگیم
که تا کجا ادامه دارد
 
دیشب گفت آرامبخش بخور
حالت خوب نیست
مشاورم چقدر مخالفه با دارو
 
منم مخالفم
حالا به چه حساب بزارم
دوسم داره
یا می خواد خیلی راحت ازم خلاص شه
 
قطعا دومی
حالا چطوری می شه اعتماد کرد 
به ادامه راه
به آدم ها
 
گرچه من تلاش می کنم سرپا باشم
به خاطر خودم
دخترک
 
و دیگر هیچ
چون در زندگیم دیگه هیچی ب

ادامه مطلب  

ایستگاه  

ایستگاه هایی هست که فاصلشان با تو فقط چند کوچه است 
ایستگاه هایی که در سکوت صبح انتظار قدم های تو را می کشند 
کم کم که ایستگاه پر می شود از بچه های قد و نیم قد ، 
دیگر ایستگاه نا امید می شود از هر آنچه انتظارش را می کشیده 
از آمدن تو 
از دیدن  خنده ات 
از شنیدن دوباره صدایت 
همین جاست که مطمئن می شود رفتی و دیگر هم بر نمی گردی 
دیگر بر نمی گردی تا باد بعد از ظهرها  باری دیگر  پوستت 
را نوازش دهد ...
شاید حرف خیلی تکراری ایست ولی 
مراقب خودت باش :)

ادامه مطلب  

ای کاش دگر باره زمان برگردد  

ای کاش دگر باره زمان برگردد
آ ن عشق و زندگی دوباره از سر گردد
بر روی حیات خانه ویلا همه را
یک آ ب و جارو بزند قصه دل برگردد
یک بار دگر به کوچه های باریک
آ ن حلقه و کوبها بر در گردد
در بین تمام خانه های ویران
من ذول بزنم که دیده ها م تر گردد
از گوشه کنار صدا بر اید بگوش
ای کاش عزیزان ز سفر برگردد
آ نها که رفتند چشم در راه تواند
آ ن فاتحه و دعا بر قبر گردد
بیک دارد هزار هزاران ناله بدل
صد حیف به عقب نمی شود بر گردد
 

ادامه مطلب  

اسیرعشق  

امشب بغلم کن کمی آرام بگیرم
انقدرفشارم بده اصلا که بمیرم
 
این گونه درآغوش تو مردن چه قشنگ است
وقتی که به عشق تو گرفتارو اسیرم
 
روزی که به صد عشوه از این کوچه گذشتی
از بخت بلندم به تو افتاد مسیرم
 
دل برده ای از من چه بخواهی چه نخواهی
در دام تو افتادم وباید بپذیرم
 
محتاج نمی از نم دریای لب توست
لبهای ترک خورده ی مانندکویرم
 
امشب بغلت امن ترین نقطه دنیاست
قدری بغلم بوسه وبگذاربمیرم 
                  

ادامه مطلب  

در آن سبلو نفوس خانه ها بود ه  

در آن سبلو نفوس و خانه ها بود
که سکنایش میان کوچه ها بود
لب جوی می نشستیم شر شر آب
روان در آن دل زمین ها بود
علی آ باد چه بودش در بلندی
صدا یش بی امان آ بشار ها بود
بیا پائین توی ده نظر کن
میان مردمان صلح وصفا بود
کنار آ بشار و سایه ی بید
محل چرخ ریسی خانما بود
حالا می گویمت من از بناوند
در قلعه چناری با صفا بود
لب حوض می نشست خردو کلانش
همش صحبت از دوران ها بود
ز شاه آباد بگم از خانه هایش
چه ماسوله در آن کوهپایه ها بود
چه خوب بود ده شعیب آن روزگاران


ادامه مطلب  

آمدمش که بنگرم گریه نمیدهد امان....  

مثلا اوایل مهرماه عصرانه خوران راه انداخته باشی،چایی هل (یا حل؟) کیک های لیمویی بد مزه خودت پز رو بزور بچپونی تو حلق خلق الله و مدام تعریف کنی از دستپخت چپندر قیچی خودت و گوشی موبایلت در أثناء منبر رفتنات زنگ بخوره!
دقیقا این خوشی ها و حال های خوب که با زنگ ها می پرند،که یک نفر پشت تلفن بعد سلام کردن بگه فلانی رو یادته؟ تو ذهنت بره هول و هوش خیابون معلم و مدرسه قدس و تخته سیاه و شریک دزدی های گچ های مدرسه!شریک پیچوندن زنگ های تفریح و تا سره کوچه

ادامه مطلب  

 

همینقد بگم ک از سردرد و تب و لرز 
کلا بدنم عرق زده
ولی اومدم ک بگم 
خوب بود وختی بم نیاز داشتی 
این حرفو میزدمو میرفدم...
 
جواب اینو بده
 
بد هرکاری دوس داشتی بکن
 
ب منم فک کن بد رفتنت چ بلاهایی سرم مياد
 
مثلا 
چن وخت پیش توپادگان پسره ب دلیل مشکلات با اسلحه زد تو سرش و تموم
 
 
منم اونجا اسلحه زیاد مياد دستم...
 
 
 
همین
 
 
شب بخیر 

ادامه مطلب  

پایان تلخ تابستان  

یه اتفاق بدی برام افتاده...نمیتونم بگم ولی خواهش میکنم برای حل شدنش دعام کنید...این روزا هم داره پوچ میگزره...با این مشکلی هم که تو زندگیم افتاد بدتر شده...همه چیز ...ولی بازم خداروشکر....دیروز اتاقمو زیرورو کردم و تا جایی که میتونستم تمیییز...یه پنج ساعتی داشتم تمیز میکردم....بابام خوابه...مامانم هم همینطور...سوییچ جلو چشمه ولی حال ندارم حاضر شم برم بیرون....نمیدونم چرا اینجوری شدم...بچه تر که بودم ارزو داشتم با ماشین تو کوچه ها بگردم ولی الان در اختیا

ادامه مطلب  

دلتنگم... انگار صدها سال نبودم...  

سلام
من الان اینجام.از اینده ای که اون روزها بهش فکر میکردم.بدک نیست اما عالی نیست...
امروز باورم نمیشد...به خونه...به آشپزخانه...به کابینت های عسلی...به زمین و موکت شتری رنگ که یک روز 3 نفری با هم انتخابش کرده بودیم...طوری نگاه میکردم که انگار سال هاست دور بودم...زمین...بوی خونه و گرماش آرومم میکرد...باورم نمیشد این من بودم..منی که روزی در رویاهام فقط آرزوی رفتن بود...و رفتن...
برگشتم اینجا...دلم تنگ شده...خیلی...خیلی...
من دلم خیلی تنگ نمیشه اما الان بدجور

ادامه مطلب  

 

اینترنت چرا اینقدر کنده..
یه حسی دارم نسبت به رفتن..خدایاااا اذیت نکنیاا من جوونم کلی ارزو دارم 4 نفر چشم به راهمن..نکنیاااا خداوکیلی جوون منمرسی..
چشمام میسوزه..آه..
امروز روز آخر استاژری زنان بود// آخییی 1 مهر 95 شروع شد اول که اومدم هیییییچ حسی بهش نداشتم ازش متنفررررم بودم..ولی الان عاشقشم و دارم فکر میکنم در آینده هم زنان بخونم هم درمان داره هم جراحی..
چه روزایی 1 ماه ش بودیم...سرویس می اومد سر کوچه..استادای ملو و یواش و خوش اخلاق..مورنینگ که تفری

ادامه مطلب  

post 14  

سلام به عزیزترین کسم ریزی
عشقم ببخش که چند روزیه نتونستنم به وبلاگ سربزنم و برات بنویسم آخه نتم تموم شده بود الانم با بسته داداشم امودم تا سفره دلم رو برات بازکنم .
عشقم ۵روز پیش یعنی ۳\۸\۱۳۹۵اولین بارون پاییز بود و دلم تنگ تر از هر روز زندگیم شد.
یادته هر وقت بارون می بارید من یا تو زود می گفتیم میرم زیر بارون ولی هیچکدوممون نمیذاشتیم بریم زیر بارون اخه میگفتیم میریض میشی.
یادته اولای اشنایمون بود از مرخصی برگشتم و تو هم میرفتی مدرسه ساعت ۷:۱

ادامه مطلب  

منصور قیامت: ✅چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:  

۱-از کاسبی پرسیدند:
چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟! گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند،چگونه فرشته روزی اش مرا گم میکند.

ادامه مطلب  

با اون صدات ، صدایِ مردونه یِ لعنتیت ...  

یکی میگفت اگه واسه کسی خاطره سازی کنی ، وقتی نبیندت دلش برات تنگ میشه . میگفت واسه کسی که دوستش داری خاطره ساز باش ...
وقتی راه میفتیم یه مسیری رو باهم پیاده بریم دستِ چپشُ باز میکنه واسه گرفتنِ دستام ، داره خاطره میسازه ، اون وقتایی که چشام از ذوق برق میزنه و با جیغ و بلند بلند حرف میزنم و میخندم  ، اخماشو میکشه تو هم و  میگه : عه هیـــــــس !! داره خاطره میسازه . وقتی مياد سر کوچه دنبالم و اجازه میده به طرز خوشحال کننده ای انتظارِ اومدنش رو بکشم

ادامه مطلب  

شهید فهمیده  

نوجوانی جبهه ها را درک کرد         بازی پس کوچه ها را ترک کردرفت تا خط مقدم تا خدا         رفت تا معنا کند آیینه راصورتش را با چفیه بسته بود       عزم او انگیزه ای پیوسته بودمادر پیرش پر از دلواپسی         پشت پایش نور می ریزد بسی«دست حق پشت و پناهت ای پسر        دین و ایمان تکیه گاهت ای پسر»آن بسیجی نبض فردا را گرفت          نبض فردایی فریبا را گرفترفت تا در جبهه ها زیبا شود         نیمه گم گشته اش پیدا شود خاک ایران را حمایت می نمود    

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

سالاد با سس آدميت  

چیز جالبی كه توی این روزهام هست رژیمه
خیلی مسخره و یهویی تصمیم گرفتم لاغر كنم و به وزن ایده آلم برسم
برای من كه عاشق غذام واقعاً پروسه ی سختیه
كم خوردن علاوه بر اینكه شكممو سیر نمیكنه ، چشمم سیر نمیكنه:(
اصلن همین چشم و دل سیر نبودن اعصاب آدمو خط خطی میكنه ، حالا بهش كلی استرس و فكر و خیال ام اضافه كن
همین باعث شده چند روزیه در مورد سیر بودن چشم آدما فكر كنم، اینكه واقعاً از كجا مياد؟؟ از همیشه در نعمت بودن؟ یا از عزت نفس؟ چطوری باید ایجادش كرد ك

ادامه مطلب  

سراب  

در حال حاضر توی اتاقم نشستم پنجره بازه باد خیلی خیلی خنکی مياد...هوا داره سرد میشه کم کم...اون اتفاق بدی که برام افتاده بود خداروشکر حل شد....تو این دوهفته اینقدر کار داشتم واقعا فرصت نوشتن پیدا نکردم....یه احساسی این روزا دارم...احساس میکنم یکی از اطرافیانم از من خوشش مياد...نمیدونم شایدم اشتباه میکنم ولی توی دورهمیا جدیدا یه جوری شده...نمیدونم...امشب خیلی حوصله تایپ ندارم در حال حاضر فقط حوصله اینو دارم که کنار پنجره بشینم و اهنگامو پلی کنم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1