تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست  

به نام خدا
خوبه وقتی آدم حالش گرفته است، این مدلی شعر بخونه و گریه کنه. یه استادا تو دوره کارشناسیمون میگفت: بعضیام هستند که وقتی حالشون گرفتست روضه و شعر غمگین گوش میدند و های های گریه میکنن. اخلاص گریه بر امام حسین چنان در کار این بندگان خدا بیداد میکنه ...
http://farsi.khamenei.ir/video-content?id=24401
با اشک‌هاش دفتر خود را نمور کرد ذهنش ز روضه‌های مجسم عبور کرد در خود تمام مرثیه‌ها را مرور کردشاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده‌

ادامه مطلب  

رها نمي كنه  

آدمهایی را دیده ام كه مصداق بارز " غم با من زاده شده، منو رها نمی كنه" هستند. هربار كه می بینم شان، هربار كه خبری می رسد، هربار كه حرف می زنند غم در چهره، كلام، خاطره، آه كشیدن ها، نوشتن هایشان لانه كرده است. فكر می كنم غم بال پرواز دارد، یعنی می توان آن را دم پنجره ای گذاشت و آرام آرام هل داد تا پر بگیرد به بیرون جان. اما شك می كنم كه اینها غم را رها نمی كنند. كاسه ی غمدانی را گذاشته اند روی میز، با هر صبح، با هر عصر، در هر شبی یك حبه غم را بالا می ان

ادامه مطلب  

رها نمي كنه  

آدمهایی را دیده ام كه مصداق بارز " غم با من زاده شده، منو رها نمی كنه" هستند. هربار كه می بینم شان، هربار كه خبری می رسد، هربار كه حرف می زنند غم در چهره، كلام، خاطره، آه كشیدن ها، نوشتن هایشان لانه كرده است. فكر می كنم غم بال پرواز دارد، یعنی می توان آن را دم پنجره ای گذاشت و آرام آرام هل داد تا پر بگیرد به بیرون جان. اما شك می كنم كه اینها غم را رها نمی كنند. كاسه ی غمدانی را گذاشته اند روی میز، با هر صبح، با هر عصر، در هر شبی یك حبه غم را بالا می ان

ادامه مطلب  

3 |  

چقدر بی رحمن کسایی که میفهمن خیلی بهشون وابسته شدی و توی زندگیت بهشون احتیاج داری و با نامردی تمام کمرنگ میکنن خودشونو :)  ... آرمان، تنها کسیه که بهش اعتماد کردم و سه سال تمام براش از جون مایه گذاشتم و گذاشت ، اما حالا که میدونه وجودش خیلی برام مهمه به هر نحوی داره فاصله میگیره :) اندازه ی دنیا ازش ناراحتم اما چه فایده...  از طرفی حق داره، بازم دستش درد نکنه 3 سال موند :) دیگه نمیخوام بیشتر از این عذابش بدم،  به قول خودش وظیفه نداره همیشه باشه... و ر

ادامه مطلب  

3 |  

چقدر بی رحمن کسایی که میفهمن خیلی بهشون وابسته شدی و توی زندگیت بهشون احتیاج داری و با نامردی تمام کمرنگ میکنن خودشونو :)  ... آرمان، تنها کسیه که بهش اعتماد کردم و سه سال تمام براش از جون مایه گذاشتم و گذاشت ، اما حالا که میدونه وجودش خیلی برام مهمه به هر نحوی داره فاصله میگیره :) اندازه ی دنیا ازش ناراحتم اما چه فایده...  از طرفی حق داره، بازم دستش درد نکنه 3 سال موند :) دیگه نمیخوام بیشتر از این عذابش بدم،  به قول خودش وظیفه نداره همیشه باشه... و ر

ادامه مطلب  

بیماری که برای فرار از درس  

سال پنجم و اوایل راهنمایی که آخر سال50بود .هر وقت درس مان سخت بود ومن آن درس را نخوانده  به مدرسه می رفتم و ساعت آن درسی که نخوانده بودم را من به معلم می گفتم درد دل و درد سر دارم و معلم مارا به دفتر مدیر می فرستاد و مدیر نگاهی به من می کرد و من سعی داشتم که چهره ام را بیمار نگه دارم که واقعی باشد .خلاصه مدیر نامه ای به من داد و یک درمانگاهی نزدیک مدرسه بود که ویزیت و داروی آن رایگان بود .من به درمانگاه نزد پزشک رفتم و گفتم دل من درد می کند و چند سوال

ادامه مطلب  

 

خب درست همونموقع ک فک میکنی از گذشته جدا شدی و همه چی داره نرمال میشه
یهو ی صحنه هایی از ادمها..تاکید میکنم ادمهای گذشته تو ذهنت دست تکون میدن 
و اونقد بی انصافن ک یا بهترین خاطرات یا بدترینشون و همونایی ک تا یادت میفته دلت میریزه رو واسه یاداوری 
انتخاب میکنن
من همشونو بخشیدم...شایدم اسمشو نباید بخشش گذاشت...من همشونو رها کردم اونم فقد ب خاطر خودم
من لایق اینم ک بهتر از اون ادما...مهربونتر با معرفت تر و ثابت قدم تر از اونها رو تجربه کنم
تو این د

ادامه مطلب  

خانه ای پر نور  

هر چه چشم چرخاند در یخچال نه اثری از کره بود نه پنیر نه عسل ،نه حتی یک تخم مرغ که نیمرو بخورد ،به شیشه نصفه نیمه مربا نگاهی کرد و بی رغبت دست برد مربای شکرک بسته را برداشت و روی میز گذاشت صدای چایی ساز بلند شد ،یک لیوان تمیز هم نمانده بود اصلا بعد رفتن لیلا هیچ چیز سر جایش نمانده بود ،یکی از فنجان های بلوری را برداشت ،اگر همسرش بود حتما کلی داد و بیداد می کرد ،خنده ی تلخی روی لب هایش نشست با حرص دو قاشق بیشتر داخل فنجان شکر ریخت و مشغول هم زدنش شد

ادامه مطلب  

خانه ای پر نور  

هر چه چشم چرخاند در یخچال نه اثری از کره بود نه پنیر نه عسل ،نه حتی یک تخم مرغ که نیمرو بخورد ،به شیشه نصفه نیمه مربا نگاهی کرد و بی رغبت دست برد مربای شکرک بسته را برداشت و روی میز گذاشت صدای چایی ساز بلند شد ،یک لیوان تمیز هم نمانده بود اصلا بعد رفتن لیلا هیچ چیز سر جایش نمانده بود ،یکی از فنجان های بلوری را برداشت ،اگر همسرش بود حتما کلی داد و بیداد می کرد ،خنده ی تلخی روی لب هایش نشست با حرص دو قاشق بیشتر داخل فنجان شکر ریخت و مشغول هم زدنش شد

ادامه مطلب  

توجه توجه توجه  

با سلام به باباها و مامانای مهربون 
مسابقه نویسنده کوچک
پسرم یکی از داستان های ناتمام زیر را انتخاب کرده وتمام کن 
-درخت گفت:کاش می توانستم از این جا بروم.......
-زهرا جوجه اش را توی جعبه گذاشت و به خدا گفت:خدایا تا
من از مدرسه می آیم ،مواظب جوجه ام باش..........
-سنجاب کوچولو خواست از درخت پایین بیاید که دید ،گرگی
زیر درخت خوابیده است.....
دوست دارم همه ی شما پسرای خوبم در این مسابقه شرکت کنید
پسرم هروقت نوشتی به مدرسه بیار و به من بده
راستی جایزه هم دا

ادامه مطلب  

بختیاری های امام خمینی  

بختیاری های امام خمینی
 
تصور این که یکباره حرکتی اوج می گیرد؛ خیالی خام است. روند تاریخی یک نهضت به مؤلفه های زیادی وابسته است و ایجاد و اوج آن در گرو عوامل زمینه ساز است. چنان که در یادداشت دیگری آورده ام بعثت پیامبر اسلام(ص) با زمینه های هفت گانه ای شکل گرفت. همچنان بر این باورم که امام خمینی در روند انقلاب اسلامی ایران از بختیاری های بسیاری برخوردار شد. اشاره ای گذرا به برخی آنها خالی از لطف نیست.
1-از سال 1355 به دنبال برگزاری جشن های 2500 ساله ح

ادامه مطلب  

پی نوشت  

یه وقتایی بدون هیچ دلیلی از عالم و ادم دلگیری.. 
دنبال یه اهنگی حالتو خوب کنه...
یا یه بازی که سرگرم شی...
یا یه کتاب تا از اطرافت فارغ شی 
یا یه فیلم که بیخیالت کنه از دنیا...
 
و وقتی هیچ کدوم نیست...میخوابی...میخوابی....میخوابی....
خواب ارام بخشه...راحت ترین راه برا فارغ شدن از دنیا 
 
پی نوشت:میخوام سعیمو بکنم که یکم تغییر کنم...درس...ورزش...زبان خارجی...رفتار...ارامش...تغییر لحجه...دلم میخواد یکم به ایده الم نزدیک شم...تابستون هم موسیقی...احتمالا هم ویالو

ادامه مطلب  

میگن پیشگیری بهتر از درمانه، میگم درد رو مرد باس بکشه!!! :/  

دلم میخواست میز رو گاز بگیرم، بزنم تو دهن آدما که انقدر حرف نزنن و تلفن رو بکوبم تو دیوار که اصلا زنگ نخوره! و بخوابم ... تا بی نهایت
درد دندون به اوجش رسید امروز، میخواستم بذارم بعد عيد برم سراغ کارش ولی مگه گذاشت؟ درد، درد  ِ لعنتی! پریروز به دکترمون آقای ز گفتم چی بخورم این درد لعنی فقط خفه شه؟! هر چی گفت گفتم امتحان کردم جواب نمیده دیگه! تا آخر گفت دیکلوفناک! آمپولش ... نذاشتم ادامه بده گفتم قرص نداره؟ گفت نه اینجا دیگه تولید نمیشه قرصش! شیاف و

ادامه مطلب  

دنیا و خدا  

وقتی خداوند از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم
که فراموش کردم که منتظر است
نامش را صدا کنم ....
.
.
.
.
.
.
.
اگر خدا آرزویی را در دلت انداخت
بدان که توانایی رسیدن به آن را
در تو دیده است
 
 
 
 
 

ادامه مطلب  

شما دینتون را فروختید و ما خریدیم.  

بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود. صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.
اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد

ادامه مطلب  

Thats Winter  

بالاخره زمستان چهره واقعی خودش رو به نمایش گذاشت. خیلی از مناطق ایران سفیدپوش شدند. این بارش رحمت الهی چند روزی کام کشاورزا، دامدارها و حتی مردم شهرهای مختلف رو شیرین کرد. چون کام تشنه سرزمین ما خیلی نیاز به این بارش ها داشت؛ امیدوارم همچنان ادامه داشته باشد...
فقط الآن فکر من پیش اون سربازهای عزیزی مونده که توی این برف و بوران و سرما، بالای برجک یا روی زمین دارن پست میدن. من خودم تجربه این وضعیت رو دارم. خیلی سخته؛ سرما حتی از لابلای چندین لبا

ادامه مطلب  

Thats Winter  

بالاخره زمستان چهره واقعی خودش رو به نمایش گذاشت. خیلی از مناطق ایران سفیدپوش شدند. این بارش رحمت الهی چند روزی کام کشاورزا، دامدارها و حتی مردم شهرهای مختلف رو شیرین کرد. چون کام تشنه سرزمین ما خیلی نیاز به این بارش ها داشت؛ امیدوارم همچنان ادامه داشته باشد...
فقط الآن فکر من پیش اون سربازهای عزیزی مونده که توی این برف و بوران و سرما، بالای برجک یا روی زمین دارن پست میدن. من خودم تجربه این وضعیت رو دارم. خیلی سخته؛ سرما حتی از لابلای چندین لبا

ادامه مطلب  

آدم  

 
آدم هایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد ... چگالى وجودشان بالاست ... افکار
حرف زدن
رفتار؛ محبت داشتنشان
و هر جزئى از وجودشان امضادار است
یادت نمی رود هستن هایشان را.
بس که حضورشان پررنگ است.
رد پا حک می کنند اینها روى دل و جانت.
بس که بلدند باشند ... این آدم ها را باید قدر بدانى ... وگرنه دنیا پر است
از آن دیگرهاى بى امضایى که شیب منحنى حضورشان همیشه ثابت است ... بعضى آدم ها ترجمه شده اند
بعضى از آدم ها فتوکپى آدم هاى دیگرند
بعضى از آدم ها با

ادامه مطلب  

a TIP for tomorrow!  

دوباره سلام! 
این روزها زندگیم از حد تصورم شلوغ تر و پیچیده تر شده! و شیرین تر به حدی که هر لحظه میترسم امتحان الهی باشه و ازپسش برنیام خدای نکرده! البته داره به مرحله ای میرسه که همیشه تو رویاها و فانتزی های دانشمند طورم می دیدم. راستش یه لذت همراه با ترسه که نه ذره ای از ترس کم میشه نه لذت!
فقط امیدوارم کم نیارم که به امید خدا کم نمیارم انشالله.  به نظرم کل ماجرای پیوستن به رویان به قول دکتر تهمتنی یه نوع مبارزه است. مبارزه با عقاید و باور های ر

ادامه مطلب  

a TIP for tomorrow!  

دوباره سلام! 
این روزها زندگیم از حد تصورم شلوغ تر و پیچیده تر شده! و شیرین تر به حدی که هر لحظه میترسم امتحان الهی باشه و ازپسش برنیام خدای نکرده! البته داره به مرحله ای میرسه که همیشه تو رویاها و فانتزی های دانشمند طورم می دیدم. راستش یه لذت همراه با ترسه که نه ذره ای از ترس کم میشه نه لذت!
فقط امیدوارم کم نیارم که به امید خدا کم نمیارم انشالله.  به نظرم کل ماجرای پیوستن به رویان به قول دکتر تهمتنی یه نوع مبارزه است. مبارزه با عقاید و باور های ر

ادامه مطلب  

جای نشین تو  

نواختن سه تار مثل طلسمی شده بود. سه تارم مدتهای زیادی خاک میخورد. دوستش داشتم. برای داشتنش زحمت کشیده بودم. ساختارشکنی ها کرده بودم. ولی آنقدر برای نواختنش گیر و گره در کار افتاد که از ذوق افتادم. کمی که گذشت دیگر از سرم افتاد. ساکت به دیوار اتاق آویختمش و دل در بند "دف " بستم. دف را راحتتر به دست آوردم. به من می آمد. گیر و گرهی نداشت و با لب خندان بین دستهایم جای خوش کرد. اما همین که صدای خنده ام با دف به هوا رفت، همین که صدایش در گوشم پیچید، حسی مثل

ادامه مطلب  

نتثیر حرف زدن  

تو ماشین نشستم گفتم ببخشید عزیز ،میشه ضبط و خاموش کنی؟؟؟؟.گفت حاجی بخدا مجازه چیز بدی هم نمیخونه..... گفتم میدونم .....ولی عزادارم!گفت :شرمنده و ضبط و خاموش کرد....گفت تسلیت میگم اقوام نزدیک؟؟؟؟گفتم بله.#مادرم از دنیا رفته....گفت واقعا متاسفم.داغ #مادر خیلی بده.....منم تو بیست و پنج سالگی مادرم مریض بود و زجر میکشید .بنده ی خدا راحت شد. .بعد پرسید مادر شما هم مریض بودن؟گفتم نه.مجروح بود....پرسید یعنی چی؟؟؟گفتم یه عده اراذل و اوباش ریختن سرش و تا میخورد ک

ادامه مطلب  

نتثیر حرف زدن  

تو ماشین نشستم گفتم ببخشید عزیز ،میشه ضبط و خاموش کنی؟؟؟؟.گفت حاجی بخدا مجازه چیز بدی هم نمیخونه..... گفتم میدونم .....ولی عزادارم!گفت :شرمنده و ضبط و خاموش کرد....گفت تسلیت میگم اقوام نزدیک؟؟؟؟گفتم بله.#مادرم از دنیا رفته....گفت واقعا متاسفم.داغ #مادر خیلی بده.....منم تو بیست و پنج سالگی مادرم مریض بود و زجر میکشید .بنده ی خدا راحت شد. .بعد پرسید مادر شما هم مریض بودن؟گفتم نه.مجروح بود....پرسید یعنی چی؟؟؟گفتم یه عده اراذل و اوباش ریختن سرش و تا میخورد ک

ادامه مطلب  

چهل نكته تربيتي  

1- هدیه را اول به دختر بدهید.
2- با طفل خود بازی کودکانه بکنید.
3- اطفال را بخاطر گریه هاشان نزنید زیرا تا مدتی گریه شهادت به وحدانیت خداوند، شهادت به نبی اکرم و دعا برای والدین است.
4- فرزندان خود را ببوسید. پس همانا برای هر بوسیدن درجه ای در بهشت است.
5- با سلام کردن به فرزندتان به او شخصیت دهید.
6- کودک را در کارهای کودکانه خود تمسخر نکنید. کارهایش را احمقانه نخوانید.
7- فرزند را زیاد امر و نهی نکنید تا جرات پیدا کند و در بزرگسالی نافرمان شود.
8- به فرز

ادامه مطلب  

چهل نكته تربيتي  

1- هدیه را اول به دختر بدهید.
2- با طفل خود بازی کودکانه بکنید.
3- اطفال را بخاطر گریه هاشان نزنید زیرا تا مدتی گریه شهادت به وحدانیت خداوند، شهادت به نبی اکرم و دعا برای والدین است.
4- فرزندان خود را ببوسید. پس همانا برای هر بوسیدن درجه ای در بهشت است.
5- با سلام کردن به فرزندتان به او شخصیت دهید.
6- کودک را در کارهای کودکانه خود تمسخر نکنید. کارهایش را احمقانه نخوانید.
7- فرزند را زیاد امر و نهی نکنید تا جرات پیدا کند و در بزرگسالی نافرمان شود.
8- به فرز

ادامه مطلب  

DONE  

بیشترین مشغولیت و درگیری های من و دوستم در سال نود و پنج به تخریب و مرمت و بازسازی و تزیینات داخلی سه دستگاه آپارتمان گذشت! آخری، متعلق به یكی از دوستان بود كه با اعتماد كامل منزلش را در اختیار ما گذاشت...شاید در این سال حادثه غیرقابل پیش بینی هم نماند كه بر سر ما نیاید...قشنگترین شان تولد دختركی به نام باران بود كه گام به گام از دوران جنینی تا چهارماهگی با مادرش و من همراهی و صبوری كرد...به هرحال من كه به امید دوستم كه دید مهندسی قوی دارد و مدیری

ادامه مطلب  

DONE  

بیشترین مشغولیت و درگیری های من و دوستم در سال نود و پنج به تخریب و مرمت و بازسازی و تزیینات داخلی سه دستگاه آپارتمان گذشت! آخری، متعلق به یكی از دوستان بود كه با اعتماد كامل منزلش را در اختیار ما گذاشت...شاید در این سال حادثه غیرقابل پیش بینی هم نماند كه بر سر ما نیاید...قشنگترین شان تولد دختركی به نام باران بود كه گام به گام از دوران جنینی تا چهارماهگی با مادرش و من همراهی و صبوری كرد...به هرحال من كه به امید دوستم كه دید مهندسی قوی دارد و مدیری

ادامه مطلب  

شهید برونسی و حضرت زینب(سلام الله علیها)...  

همسر شهید برونسی در خاطره ای می گوید: یک بار شهید برونسی خاطره ای از جبهه برایم تعریف کرد و گفت: «کنار یکی از زاعه های مهمات سخت مشغول کار بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم و درشان را می بستیم. یک دفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادر مشکی! داشت پا به پای ما توی جعبه ها مهمات می گذاشت پیش خودم فکر کردم حتما از این زنهایی است که می آیند جبهه به بچه ها نگاه کردم، مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند. انگار اصلا آن زن را نمی د

ادامه مطلب  

59  

سوم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و پنج ساعت ۲۱:۳۰ 
دوست دارم فردا چهارم اسفند ماه نود و پنج چگونه باشد؟!
صبح بدون غرغرهای مادر و‌ خواهرم و به موقع از خواب بیدار شدم.
مسواک زدنم بر خلاف بقیه ی روزها طول نکشید و دیگر وقت زیادی را صرف ترکاندن جوش های وحشتناک روی صورتم نکردم چون انگار معجزه شده بود و جوشهای صورتم تقریبا از بین رفته بود.
موقع لباس پوشیدن اصلن چرت نمیزدم و سریع آماده شدم.
پدر اصلا موقع خوردن صبحانه غرغر نمیکرد و مثل روزهای قبل نمیگفت:

ادامه مطلب  

59  

سوم اسفند ماه هزار و سیصد و نود و پنج ساعت ۲۱:۳۰ 
دوست دارم فردا چهارم اسفند ماه نود و پنج چگونه باشد؟!
صبح بدون غرغرهای مادر و‌ خواهرم و به موقع از خواب بیدار شدم.
مسواک زدنم بر خلاف بقیه ی روزها طول نکشید و دیگر وقت زیادی را صرف ترکاندن جوش های وحشتناک روی صورتم نکردم چون انگار معجزه شده بود و جوشهای صورتم تقریبا از بین رفته بود.
موقع لباس پوشیدن اصلن چرت نمیزدم و سریع آماده شدم.
پدر اصلا موقع خوردن صبحانه غرغر نمیکرد و مثل روزهای قبل نمیگفت:

ادامه مطلب  

ولی عصر  

خیلی گذشته از ننوشتن خاطره ها. شاید انقدر توی خودم غرق شده بودم که فراموش کردم خاطراتمو بنویسم. شاید انقدر توی مشکلاتم و اتفاقات دوروبرم بودم که یادم رفته بود احساساتی هم دارم. شاید یه مدت فراموش کردم من کیم. وقتی بخوای هرچیزی رو خودت تنها به دوش بکشی و ازین قانونه(( این غریزه ی زن هاست که تکیه کنند)) فاصله بگیری، تنها میشی و خیلی وقت ها احساساتتو نمیبینی. شاید برای همینه که بی احساس ترین آدم شناخته شدم. ولی وقتی تا این حد هم فرو رفتم، کسی رو داش

ادامه مطلب  

مسأله‌ ‌فلسطین‌ ، شوخی ‌و سرسری‌ نیست‌! همه باید آنرا مسئله درجه اول خود بدانند!  

امام خامنه ای: مسأله‌ ‌فلسطین‌ ، شوخی ‌و سرسری‌ نیست‌! همه باید آنرا مسئله درجه اول خود بدانند! رهبر معظم امام خامنه ای: این وضع فلسطین است. مسأله فلسطین، شوخی و سرسری نیست. امروز اساسی‌ترین مسأله دنیای اسلام است و به سرنوشت غیر فلسطینیها در سرتاسر دنیای اسلام بستگی دارد. مسؤولان کشورهای اسلامی خیال نکنند که اگر مردم فلسطین را در چنگال خونریز دشمنانشان رها کردند، اسرائیل پس از بلعيدن و هضم کردن آنها - که البته چنین چیزی هرگز پیش نخواهد آ

ادامه مطلب  

مسأله‌ ‌فلسطین‌ ، شوخی ‌و سرسری‌ نیست‌! همه باید آنرا مسئله درجه اول خود بدانند!  

امام خامنه ای: مسأله‌ ‌فلسطین‌ ، شوخی ‌و سرسری‌ نیست‌! همه باید آنرا مسئله درجه اول خود بدانند! رهبر معظم امام خامنه ای: این وضع فلسطین است. مسأله فلسطین، شوخی و سرسری نیست. امروز اساسی‌ترین مسأله دنیای اسلام است و به سرنوشت غیر فلسطینیها در سرتاسر دنیای اسلام بستگی دارد. مسؤولان کشورهای اسلامی خیال نکنند که اگر مردم فلسطین را در چنگال خونریز دشمنانشان رها کردند، اسرائیل پس از بلعيدن و هضم کردن آنها - که البته چنین چیزی هرگز پیش نخواهد آ

ادامه مطلب  

بازم برام لبو می خری؟  

از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت جدایی‌مان، این‌طور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچ‌های بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود د

ادامه مطلب  

بازم برام لبو می خری؟  

از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت جدایی‌مان، این‌طور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچ‌های بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود د

ادامه مطلب  

داغون اما جاریست زندگی  

قدر نشناسی. کلی زحمت کشیدم آخرش برگشت گفت تو مدیریت بلد نیستی.غلط کرد. امروز که روز اجرای همایش بود یک ساعت دیر رفتم و کارشو دوبرابر کردم. بعد هم نشستم رو صندلی و یه پام رو هم انداختم روی اون پام و وقتی گفت پاشو اینکارو بکن گفتم حالم خوب نیست. حرصش گرفته بود. تلافی کرد و اجرای نمایشنامه خوانیمون رو گذاشت آخرین اجرا که نیم ساعت بعد از پایان همایش بود.فقط سی چهل نفر از صد و پنجاه نفر نشسته بودن و گوش میدادن. اشکالی نداره.
نمایشنامه خوانی........تجربه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1